دلنوشته ها

داستان کوتاه؛سکوت
۱۸ مرداد ماه ۱۳۹۵ ارسال شده در دسته دلنوشته ها

داستان کوتاه؛سکوت

مي گفت : با بدنيا آمدنش دل هيچكس را از آن خود نكرد ،
اما بدنيا آمد با سكوتي دردناك كه خنده هاي پدر را به لبان يأس دوخت و از ريشه خشك كرد ،
سكوتي اجباري از تازيانه هاي زندگي كه تنهايي اش را بيشتر كرده بود
و صبرش را دوچندان و توقعاتش را از زندگي به كسر هزارمي تقليل داده بود ،
اوراق زمانه صداي ناخوشي برايش به همراه داشت بيست
و پنج سال ياداوري ، شايد تكراري از مكررات بود اما اين بار با يك پايان مهر شد.
شدت دردهاي انقباضي اش را زياد تر مي كرد
و حنجره اش جز سكوت چيزي را فرياد نمي كرد ،
لحظه ي تولد فرا رسيده بود، چشمان بي روحش را به سقف كوتاه اتاق دوخته بود ،
خنكاي ماه در دم و بازدمش حس مي شد.
صداي تهديد هاي علي كام زندگي را برايش تلخ و نفسهاي زندگي اش را بريده بريده كرده بود ،
“نون خور اضافه نمي خوام مي فهمي فروختمش مي فهمي !”
ضربان قلب زهره بلند تر و بلندتر مي شود
بدنش به كوه يخي مي ماند آفتاب نديده ،
ضربه ها فشار شديدي را بر دهليز و بطن ها وارد كرده بود
آنقدر كه اتاق در نبضي از اتّفاق غوطه ور بود
پزشك و پرستاران در تكاپوي برگشت زندگي دوباره به قلب ويران شده ي زهره بودند ،
لحظه موعود فرا رسيد
اما سكوت با خط ممتدي از سرنوشت با اخرين قطره ي اشك هم نوا شد
و زندگي با آرامي و بر گونه هاي لطيف دخترك جان داد .
كتايون دریایی
عکس/اکرم سامری از رامسر
www.roozesevvom.ir

دیگر خبرها


عضویت در خبرنامه موسسه خیریه روز سوم